مهدى لطفى

81

علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى )

كرامتى از علّامه امينى قدّس سرّه جناب دكتر صاوى مىگويد : روزى جوانى را ديدم در گردنش قلاده‌اى از طلا بود كه تصوير امام على عليه السّلام بر روى آن نقش شده بود . به خاطر علاقهء وافرى كه به امام على عليه السّلام داشتم . با خود گفتم : اى كاش آن قلاده در گردن من بود . اما حيف كه مناسب شأن من نيست . [ چون طلاست و طلا بر مرد حرام مىباشد . ] فرداى آن روز به ديدار علامهء امينى مشرف شدم . در اين هنگام عالمى از علماى ايران وارد مجلس شد . پس از مصافحه و احوالپرسى با علامه كيسه‌اى به علامه امينى داد . و او كيسه را از ايشان گرفته و به من داد و فرمود : آنچه مىخواستى در اين كيسه است دلم مىخواست هرچه زودتر بدانم كه در آن چيست مجلس پراكنده شد و من با علامه خداحافظى كرده و بيرون آمدم . بعد از آنكه سوار ماشين شدم كيسه را باز نمودم . ديدم قلاده‌اى از مرمر مىباشد كه سيماى حضرت على بر روى آن نقش شده است . از روى تعجب و خوشحالى ، گفتم اللّه اكبر .